پنجشنبه شب، ساعت 12:30، توی ترافیک، پشت چراغ فرمز تقاطع صدر و شریعتی، منتظر یه صدایی از گوشیم بودم... شریعتی رو برم بالا به سمت خونه یا دور برگردون زیر پل رو برم به سمت پارک وی...
لعنتی زنگ بزن، همه دوست دارن چراغ سبز شه ولی من می خوام قرمز بمونه. اگه دست خودم بود تا صبح قرمز نگهش می داشتم. برای من این خیابون یه طرفه است. می خوام از خودم فرار کنم. زنگ بزن که دور برگردون رو برم. اَه زنگ بزن!!!!!!
نکنه گوشیم خراب شده، 2 ساعته که زنگ نخورده...
- الو سلام چطوری پیام؟ خواب که نبودی؟
--سلام، نرسیدی که هنوز، نه داشتم ظرف هایی که هیچ وقت نمی شوری رو می شستم.
-آره شرمنده راست می گی...دستت درد نکنه. یکی اینکه می خواستم گوشیم رو تست کنم یکی هم اینکه ممکنه شب برگردم، کلید رو نذار پشت در.
-- فقط رفتی که ظرفا رو من بشورم دیگه؟ باشه اومدی سرصدا نکن خیلی خسته ام.
چند دفعه سبز و قرمز شده، کم کم دارم به دور برگردون نزدیک می شم. آخ که چقدر دوسِت دارم ترافیک صدر. همیشه باش!
بهت گفته بودم زمان برام بی معنیه... ولی الان دارم حضور یه چیزی رو حس می کنم. نمی دونم همون زمانیه که همه می گن یا یه چیز دیگه است. امیدوارم گذشته مثل زمان بی معنی نشده باشه، حداقل برای تو. زنگ بزن! مگه نمی خواستی Dreamers رو دوباره ببینیم. می خوام قبل از اینکه ببینیم حسابی مست کنم و بعدش بپرسی : مستی؟ منم بگم :
با همون حالتی که Matthew گفت. بعد بگی به چند تا دختر تا حالا اینو گفتی؟ نگاهت کنم، آه از درون بکشم و با بی میلی بگم فقط به تو گفتم. تو هم بگی همتون مثل همین، دروغ گو!
توی تصوراتم هم داری زجر می دی منو... زنگ بزن!!!
وای، چراغ سبز شد! یه نگام به گوشیمه یه نگام به ترافیک، آروم آروم دارم به دور برگردون نزدیک می شم.
...
..