۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

Reality sucks, i'm gonna keep on dreaming!

موهایش را بسته و کاپشن شکلاتی پوشیده. دختری با موهای بسته که ساعت مچی اش از نخ است با بند سنگی. دختر سبزه رو مواظب باش زمستان احوال گرمسیری ات را که توی جزیره بهش عادت کرده بودی بد نکنه.
خب حالا کدوم وری بریم؟ انگشتت رو تفی کن و بگیر بالا. هر طرف که باد اومد...حاضر جوابی یک امتیاز مثبت است.

اینجاست؟ پسر باورت می شود؟ بغل دست تو و شانه به شانه ات راه می رود. گفتم چه بوت معرکه ای و جوابی ازش نشنیدم و بقیه گفتگو رو یک لحظه توی ذهنم ساختم. شاید همه اش در ذهنم بود برای همین هم جوابی نداد.  باید با من حرف بزنی. من باید جرئت پیدا کنم از تو با خودت حرف بزنم. به تله پاتی اعتقاد داری؟ من خیالاتی ام. اگرحرف نزنی  میرم توی فکر و خیال و دیگه در نمیام.
طبقه ی بی نهایت پرودنشال. بی حوصله ویترین ها رو می بینه. می خوام لباسی رو که به نظرم قشنگ میاد بهش نشون بدم. ولی از عکس العملش می ترسم. می ترسم در برخورد صد و هفتاد و نهم احمق و بی سلیقه جلوه کنم. مثل همیشه توی خودت بریز. مگه تا حالا که ریختی اتفاقی افتاده؟ انقلاب شد؟ زلزله اومد؟ ایدز دنیا رو گرفت؟ تو فقط یه پسر بیست و چند ساله ای که دنیا تو رو توی لیست انتظارش گذاشته. نگران نباش.

پاهای تو که اندازه ی پاهای من یخ نکردن. جرئت داری انگشتام رو لمس کن. به زیر صفر می رسی. نگاهم می کنه. نگاه که کم چیزی نیست. نگاهی که خاطره و درد و آرزو و عشق را در خودش داره. نگاه سرگردان در هوا،  کاش تور داشتم و توی  هوا به تور می انداختمش. اهلی اش می کردم تا فقط برای من پرواز کنه. *

دوست داشتم دوچرخه داشتم و فرار می کردم از همه چیزهایی که خیلی خیلی بزرگتر از من بودن و خارج از اختیارم. گوشیم را جا میگذاشتم و می رفتم. بدون هیچ رد پایی. محو محو... تنهای تنها. هر موقع به سرم می زنه که قید همه چیز رو بزنم، یاد مامان بابام می افتم که  مثل پتکی می مونه که نخورده توی سرت ولی دردش رو حس می کنی. دردشون رو حس می کنی. نه همش رو. تازه بعدش اشک هام هم سرازیر می شه...

امشب خواب ندارم. تو هم نداری. 15 دقیفه که خوابیدم  خواب بام تهران رو دیدم. خودم و خودم بودیم. همون چیزی که می خواستم. به بغل کردن خودت تا حالا فکر کردی؟ می تونی با خودت بخوابی؟  پایین رو که نگاه کردم به جای تهران، بوستون رو دیدم با پرودنشال دیلاقش. بیدار شدم و خودم رو توی اتاقی دیدم که  ذره ذره اش تنهایی رو فریاد می زنه.





------------------------------------------------------------------
* الهام گرفته شده از "یوسف آباد خیابان سی و سوم" نوشته ی سینا دادخواه

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

It's a small crime and I got no excuse

با گذشته ام مخالفم، با گذشته ات مخالفم
با دیوارم موافقم، با دیوارت موافقم
کلیدم را به هیچ کس نمی دهم
حتی به تو، نخواه از من
شاه کلیدت را به من نده
به هیچ کس نده، حتی اگر التماست کردم
 بروییم روی دیوارهایمان
محکم تر از قبل
خراب نمی شوند حتی اگر بخواهی
نمی توانم بگویم آن جمله ی آشنا و دروغ را
نمی توانم نمی توانم نمی توانم
نا گفته هایت را دوست دارم
نا گفته هایم را دروغ مپندار

هرجای دنیای به این بزرگی، آسمون یک رنگه
ولی آسمون تو با من فرق می کنه
خودمون بزرگیم یا فاصلمون؟
نجوا می نکم آرزویت را
نجوا می کنم آسمونت را
که آرزوم بشی، که آسمونم بشی
فرقی نیست اگر خودش باشی
شعرت را دوست دارم
شعرم را دروغ مپندار