۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

سکوت سرشار از نا گفته هاست


سبز تویی که سبز می خواهمت
سبز باد
سبز شاخه ها
اسب در کوهپایه و زورق بر دریا
سراپا در سایه، دخترک خواب می بیند
بر نرده ی مهتابی خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد
سبز تویی که سبز می خواهمت
و زیر ماه کولی
همه چیز به تماشا نشسته است
دختری که نمیتواندشان دید


فدریکوگارسیا لورکا - ترجمه ی احمد شاملو
-------------------------------------


خیلی وقت بود نخونده بودمتون کتاب های دوست داشتنی خاک گرفته ام. مثل اینکه رسمه که دوست داشتنی ها خاک بگیرند
منوسرزنش نکن. آدمم! و محکوم به فراموشی... 


 می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

نیامدنم به ناکجا٫ سر ساعت بود

 در دوردست ها مثلا همین میدان انقلاب
پسرکی ایستاده
با پاهایی از جنس برف
و نگاهی چون خورشید
پشت چراغ قرمز
پسرک به پاهایش خیره می ماند
برف آب می شود
در زمین فرو می رود
و
پسرک نمی داند
که
دوباره
در کجا خواهد رست