هنوز در کوچه باغ عشق قدم نگذاشته بودم که
دست سنگینی را روی شانه هایم حس کردم
خواستم برگردم
مانع شد
فریاد زدم کیستی و چه می خواهی؟
باز هم سکوت تلخ
کاغذی را روبروی صورتم گرفت
آنقدر نزدیک
که کلماتش را مبهم و تار می دیدم
چشمانم سیاهی رفت
وقتی چشمانم را گشودم
خودم را تنها
در بیابانی خشک و برهوت دیدم
زوزه ی باد امان نمی داد
نوشته ی آن کاغذ را به سختی مرور کردم
« در کوچه باغ عشق
خارج از مرز انسانیت
رکاب زدن ممنوع »