۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

A Sunny Day in the Land of Dreams


طبق معمول ساعت ۸ صبح باید می رفتم سر کار. همیشه دوست داشتم دو ساعت قبل از اینکه راه بیفتم بیدار شم که با خیال راحت به همه ی کارهام برسم. چایی بزارم٫ برم حموم٫ یه صبحانه ی درجه یک بزنم٫ ایمیلم رو چک کنم٫ اخبار رو بخونم و بعد راه بیفتم به سمت کار. الان که دارم فکر می کنم٫ شدم عین بابام. فقط اون بنده خدا دیگه ایمیل نداشت که چک کنه. عوضش به جای یک نفر٫ برای پنج نفر صبحانه آماده می کرد. دلم تنگ شده برای همشون.

همه ی این کار ها رو می کنم چون به آرامشی می رسم که بعدش با انگیزه ی کافی برم سر کار. با حساب کردن ترافیک خیابون های واشنگتون٫ یک ساعت طول می کشه که برسم. همیشه دو دقیقه قبل از اینکه موبایلم زنگ بزنه بیدار می شدم. اون روز کلا فرق داشت.

سرش رو قایم کرد زیر دستام به امید اینکه صدای زنگ رو نشنوه دیگه. ساعت ۶ بود. اصلا دوست نداشتم از کنارش تکون بخورم. به سختی با چشم های بسته دستی رسوندم به گوشیم و ساکتش کردم. انگار همون موقع بود که یه لحظه پلکام باز شد٫ اولین چیزی که دیدم چشاش بود٫ نگاهم ققل شده بود به نگاهش. ولی رها بودیم. داشتیم پرواز می کردیم. پرواز به جزیره ی تنهاییمون. همونجا که برای اولین بار دیدمش. با موسیقی متن Green Grass.

ساعت ۷:۳۰ صبح. انگار نه انگار که تازه از خواب بیدار شدم. اون آرامشی  که راجع بهش حرف می زدمو آلردی داشتم. انرژیم در حدی بود که سریع رفتم حموم و حاضر شدم. یادم اومد که انقدر شب قبل با ماشین دور زدیم که بنزینش رو تا قطره ی آخر مصرف کرده بودیم. رفتم که بنزین بزنم. اون هم رفت که برای خودش صبحانه درست کنه.

کنار پمپ بنزین یه باغچه ی کوچیک بود که کلی گل های مختلف داشت. با اینکه با گل چیدن مخالفم ٫ ولی ارزشش بیشتر از این حرفا بود برام. یکی از گل ها رو چیدم. وقتی برگشتم دیدم کامل حاضر شده و توی بشقاب دو تا لقمه ی حسابی برام آماده کرده. از خوشی نزدیک بود پخش زمین شم. انگار همونجا دوباره عاشقش شدم.  به توان دو،  لوگاریتمی به سمت مثبت بی نهایت.  دیگه دلم نمیخواست گل رو بهش بدم. اصلا با حس خودم و ارزش اون برابری نمی کرد. رفتم توی فکر و آخرش به این نتیحه رسیدم که هیچی نمی تونه برابری کنه. یه تار موشو به کل این جهان و کل جهان های موازی نمیدم.  یه تار مو زیاد بود برای این مقایسه.  اصن همین گلی که به یادش چیدم رو به کل جهان ها نمی دم...

در ماشین رو باز کرد٫ گل رو از روی صندلی برداشت و بدون اینکه چیزی بگه در حالی که لبخند روی لباش بود، چند ثانیه نگاهم کرد...

------------------------------------------------------------------------------------------
الهام گرفته شده از: Nouvelle Vague - In A Manner Of Speaking


در آخر
هیچوفت  گفتن احساسات حس خوبی بهم نداده. تمام معنی و حسی که می تونه منتقل بکنه در چند حرف و کلمه خلاصه می شه. تعریف «دوست داشتن» توی ذهن هر کس، نشات گرفته از تجربه هایی هست که در طول زندگیش داشته که به صورت رشته ای از کلمات و تعاریف (تکه تکه و ناقص به دلیل ناقص بودن زبان) در ذهنش ثبت شده. برای همین برای هر شخص متفاوته. با شنیدن احساسات، ذهن شنونده اول به همین تعاریف و کلمات و بعد به تجربه هایی که این حس رو یرای اون شخص تعریف کردن، ارجاع داده می شه. چطور می شه از ناقص به کامل رسید؟
Hamid Moghani

هیچ نظری موجود نیست: