۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

همگن

تنها نشسته بودم
کنج "پنرا برد"
مختصاتش رو اگه حساب می کردم مطمئن بودم که در این جهان نمی گنجید
حس از بالا نگاه کردن تا وقتی خودت رو نگاه نکنی، به آدم حس قدرت میده

صدای فکر کردن میومد.
اون مرد چقدر شبیه مذهبی های ایرانه
تسبیحش کو؟ حاج آقا التماس دعا ! برنگشت. 
پسره زل زده! داری به چی فکر می کنی؟ نکنه منو داری میبینی؟ داستانت چیه؟
با نگاهت موزیک متن داستانت رو فقط می فهمم. چقدر هم هارشه.
اینجوری نمی شه، طول و  عرض جغرافیایی رو باید حساب بکنم 
به قول صدایی موزون و گرم در همین حوالی، آمریکایی ها چقدر دریده اند 

چشام رو بستم و به هیچی فکر نکردم
وقتی حس خوبی دارم می تونم چشمام رو ببندم و به هیچی فکر نکنم، انگار خودم رو بغل کرده بودم.

صدای فکر کردن میومد. دیگه نتونستم ایگنور کنم. 
پرسیدم : داری به چی فکر می کنی؟
جواب داد: به اینکه چی بنویسیم جواب اون سوال رو.

۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

Again and Again and Again... and? Again

زمان، خورشید بالاخره زهر خودش رو میریزه، ساعت جای خودش را به ثانیه میده
شب، تشنه ی خواب
در گذشته، حال گم شده ،به دنبالش در آینده ام
گسستگی عکس های دلتنگی ، در کسی به دنبال پیوسته اش می گردم
میبینمش، چند فریم در ثانیه؟  باز هم گسسته است
چشم ها را ببندیم... پیوستگی رو باید حس کرد
زمان، انتظار بالاخره زهر خودش رو می ریزه، ثانیه جای خودش را به ساعت میده

۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

جمعه ی نسبی

شروع کردن یک روز تعطیل جمعه با طعم خون. نــــه یادم نبود اینور کویر وحشت که قرار بود سلام دوستان رو  به شکوفه ها و بارون برسونیم، جمعه ها تعطیل نیست. اصن فرقش چیه؟  معیار تعطیل بودن چیه؟ چرا با اینکه تعطیل نیست ولی باز هم عصر که میشه دل آدم میگیره از زمین و زمان؟ شاید چون از بچگی این رو شنیدیم که عصر جمعه دلگیره. ولی اگه اینجوری باشه تمام باور ها و احساسات  آدم نسبی میشه. بد بودن دروغ، وجود یا عدم وجود خدا، بد بودن شیطان، خوب بودن فرشته ها... اصن بد و خوب رو کی تعریف می کنه؟ بد یعنی چی؟ نسبیه؟  نمی دونم چرا با خودم دارم بحث می کنم وقتی به نسبی بودن همه چی معتقدم.  می خواستم یه چیز دیگه بگم. آهان "خون" طعم عجیب و آشنای خون. اولین چیزی که حس کردم قبل اینکه بیدار شم. خیلی طعم آشنایی داره با اینکه هیچ چیزی مزه ی خون نمیده به جز خودش. فکر کنم این آشنایی برمیگرده به  رحم مادر. با اینکه زیاد خون دیدم هیچ وقت طعم لذت خون رو حس نکرده بودم.  حالا خون طعم درد داره؟ یا لذت؟ یا هردو؟ 25 خرداد 88 طعم درد خون رو حس کردم وقتی دیدم جوونی در فاصله ی 10 متری من تیر خورد و افتاد . دردی که حس کردم نه به خاطر خونی که ازش سرازیر شده بود و نه به خاطر آه و ناله کشیدنش بود. به خاطر جاری نشدن خونش و آه و ناله نکشیدنش بود. 
امروز طعم خون فرق داشت برام. درد نبود. مثل اینکه طعم خون هم نسبیه.

بیدار شدم و دهنمو با بی میلی شستم... نمی دونم چرا؟ شاید به خاطر همون باور های نسبی