۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

جمعه ی نسبی

شروع کردن یک روز تعطیل جمعه با طعم خون. نــــه یادم نبود اینور کویر وحشت که قرار بود سلام دوستان رو  به شکوفه ها و بارون برسونیم، جمعه ها تعطیل نیست. اصن فرقش چیه؟  معیار تعطیل بودن چیه؟ چرا با اینکه تعطیل نیست ولی باز هم عصر که میشه دل آدم میگیره از زمین و زمان؟ شاید چون از بچگی این رو شنیدیم که عصر جمعه دلگیره. ولی اگه اینجوری باشه تمام باور ها و احساسات  آدم نسبی میشه. بد بودن دروغ، وجود یا عدم وجود خدا، بد بودن شیطان، خوب بودن فرشته ها... اصن بد و خوب رو کی تعریف می کنه؟ بد یعنی چی؟ نسبیه؟  نمی دونم چرا با خودم دارم بحث می کنم وقتی به نسبی بودن همه چی معتقدم.  می خواستم یه چیز دیگه بگم. آهان "خون" طعم عجیب و آشنای خون. اولین چیزی که حس کردم قبل اینکه بیدار شم. خیلی طعم آشنایی داره با اینکه هیچ چیزی مزه ی خون نمیده به جز خودش. فکر کنم این آشنایی برمیگرده به  رحم مادر. با اینکه زیاد خون دیدم هیچ وقت طعم لذت خون رو حس نکرده بودم.  حالا خون طعم درد داره؟ یا لذت؟ یا هردو؟ 25 خرداد 88 طعم درد خون رو حس کردم وقتی دیدم جوونی در فاصله ی 10 متری من تیر خورد و افتاد . دردی که حس کردم نه به خاطر خونی که ازش سرازیر شده بود و نه به خاطر آه و ناله کشیدنش بود. به خاطر جاری نشدن خونش و آه و ناله نکشیدنش بود. 
امروز طعم خون فرق داشت برام. درد نبود. مثل اینکه طعم خون هم نسبیه.

بیدار شدم و دهنمو با بی میلی شستم... نمی دونم چرا؟ شاید به خاطر همون باور های نسبی

هیچ نظری موجود نیست: