۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه

خانه ی ما اینجاست!

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پُر دوست
کنج هر دیوارش
دوست هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو ...
هر کسی می خواهد
وارد خانه ی پُر عشق و صفایم
گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند

شرط وارد گشتن
شستشوی دل هاست
شرط آن داشتنِ
یک دل بی رنگ و ریاست...

بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
«خانه ی دوست کجاست؟»

فریدون مشیری
---------------------------------

در آخر:
کوچه پس کوچه های اعتماد را
باید
با یک شاخه گل نرگس
تجربه کرد

۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

Clouds in My Mind

برای توصیف ابر باید خیلی فرز و سریع بود. تنها یک لحظه براشون کافیه که تبدیل به یه چیز دیگه بشن. خصلتشونه. حالت٫سایه٫ ژست و ترتیبشون هیچ وقت تکرار نمی شه. زحمت ضبط هیچ گونه خاطره ای رو به خودشنون نمی دن. خیلی آسون روی حقایق پرواز می کنن.. شاهد چه چیزهایی هستن؟ هر زمان اتفاقی می افته پراکنده می شن.

بر خلاف ابر٫ زندگی ما آدم ها٫ روی زمینِ سخت و جامد در جریانه. یه جورایی ثابت برای همیشه٫ تقریبا بدون پایان. روی این زمین حتی سنگ مثل یک دوست به نظر می رسه. می تونی در نگاه اول بهش اعتماد کنی. به خاطر ثبات و عدم تغییرش.  در حالی که ابرها  فاصله دارن و با دور و نزدیک شدنشون چیزی جز حس عدم تعادل رو القا نمی کنن.
چطور میشه بهشون اعتماد کرد و در کنارشون به آرامش رسید؟



--------------

در آخر : حتی سنگ هم فرسایش پیدا می کنه و ابر با وجود این همه عدم تعادل٫ یکی از جلوه های زیبایی می شه.