۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

کوچه باغ عشق

هنوز در کوچه باغ عشق قدم نگذاشته بودم که
دست سنگینی را روی شانه هایم حس کردم
خواستم برگردم
مانع شد
فریاد زدم کیستی و چه می خواهی؟
باز هم سکوت تلخ
کاغذی را روبروی صورتم گرفت
آنقدر نزدیک
که کلماتش را مبهم و تار می دیدم
چشمانم سیاهی رفت
وقتی چشمانم را گشودم
خودم را تنها
در بیابانی خشک و برهوت دیدم
زوزه ی باد امان نمی داد
نوشته ی آن کاغذ را به سختی مرور کردم

« در کوچه باغ عشق
              خارج از مرز انسانیت
                               رکاب زدن ممنوع »

۲ نظر:

ناشناس گفت...

ali bood

رضا گفت...

خوب بود ولی یکی تو خارج از مرز انسانیت رکاب زدی یکی هم دهقان فداکار.تو این حس رو داشته باشی دیگه بقیه باید برن بمیرن که.مخلصم.