Girl: What is your name?
-- Hamid
-oh, are you a student? are you in MIT too? (with excitement)
--No, I'm studying in Northeastern.
-(To her date) Wow, you graduated from Northeastern. right?
---Yes
-You guys are so smart!!
..
.
--دکتر، اینا چی میگفتن؟
-دلم برای پسره سوخت بیچاره
--آره والا. دیت سومشونه. بیچاره سرخ شده بود
-آره اونم مثل ما یچه درس خون و سر به زیره....
..
.
یه تیکه 7،8 دقیقه ای از مترو تا خونه هست که اگه هوا خوب باشه همیشه پیاده میرم. توی اون 8 دقیقه عمقی که لایه های فکریم پیدا می کنه از کل اون روز بیشتر می شه.
امشب هوا مور دَن خوبه ( چقدر خوبه این جمله) از شلوغی و سرما خبری نیست. دستمو گذاشتم توی جیبم و روبرو رو نگاه می کنم. هیچ کس توی زاویه ی دیدم نبود. قطره های ریز بارون صورتم رو خیس کرده بود. البته بیشتر شبیه شبنم بود تا بارون. شبنم داشت صورتم رو نوازش می داد. دوست داشتم تا جایی که پاهام اجازه می ده را برم ولی می دونستم چشم بهم بزارم خورشید لعنتی میاد بیرون و تمام آرزوهایی که اون لحظه نداشتم رو با خودش می بره. مثل همیشه! بعضی چیزا خیلی Fragile هستن. مثل آرزو.برای همین آرزوهامو توی اتاقم جمع کردم. البته اتاقم خیلی کوچیکه. اگه اومدی تنها بیا که لای آرزوهام گم شی. نترس و غصه نخور. بیشتر آرزوهامون مشترکه.
این دفعه از عمق لایه ها خبری نیست. انگار الان فکرم لایه نداره. توی سطح دارم حرکت می کنم. سطح خیابون، سطح فکرم، سطح فکرت.سطح فکرت؟ همیشه برام سوال بود که آدم چجوری بفهمه از عمق فکر و ذهن یه نفر خبر داره؟ نمیشه. اون اولا فکر می کردم چون مثلا با لایه ی هفتم ذهنم با طرفم ارتباط برقرار می کنم، پس اون هم با یک لایه ی عمیقش با من ارتباط برقرار کرده. در صورتی که شاید لایه ی هفتم من تازه تونسته با سطح فکر طرف مقابلم کانکشن برقرار کنه. به این نتیجه رسیدم که وضعیت اقتصادی لایه های من خرابه. چندتا صفر باید از واحد لایه هام خذف کنم. صورت مسئله رو پاک کنم شاید همه چی درست شه.
یادته هی گفتم سر خودت رو گرم کن. کلاس گیتارت رو جدی بگیر. به صدات قسم اگه وقت داشتم کل ساز های جهان رو یاد میگرفتم. ولی الان وقت یکیشم ندارم. استخر هفتگیت رو برو...باشگاه تنیس می رفتی، چرا دیگه نمی ری؟ از همون موقع که ترمم تموم شد و مشغول کار شدم، تو انگاری عوض شدی. یکم کتاب بخون. شبا به جای اینکه مسیج های تکراری بزنی یه جمله ی کتابی که خوندی و دوست داشتی رو برام بزن. من چی دارم که آبسشن داری روم؟ این آخری رو توی دلم گفتم.
یادمه گفت وقت بی کاری زیاد داری. باشگاه برو. یادمه یه مدت می رفتی خوب شده بودی. کتابای زیر تختت رو بیشتر کن تعدادشون رو. چون می دونم هر چی می خونی میره زیر تختت از بس که شلخته ای. زنگ که می زنی خوشحال می شم ولی بعضی موقع ها دوست دارم با خودم باشم. خودت اینجوری نمی شی هیچ وقت؟ (منم سکوت، تو دلم گفتم نه) نمی دونم اون توی دلش چیا گفت.
یادمه بهش گفتم دست از سرم بردار. من تا حالا چه چیز نایسی بهت گفتم که انقدر انتظارت بالا رفته. من اصن فکر نمی کردم که فکر کنی باهم رابطه داریم. من همچین آدمی نیستم که بخوام سر کار بزارم. چرا دوسِت ندارم؟ می دونم پشیمونم می کنی برای این حرفم. ولی دوسِت دارم. آخه دلیل نمیشه. من همخونم هم دوست دارم. دوستم اونور دنیا تو آلمان هم دوست دارم. ای بابا! دوست داشتن برات یه جور دیگه تعریف شده ( بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم دوست داشتن به صورت unique برای هر کس تعریف شده - تقصیر اون نبود) هیچی نگو الان. 2 ساعت دیگه پاشو بیا کافه می خوام چشات رو ببینم وقتی حرف میزنی.
هیچ وقت از تصمیم هایی که گرفتم و نگرفتم پشیمون نشدم. دلیلش هم به نظرم اینه که برای من توی لحظه هر تصمیمی درسته. حتی اگه الان احمقانه به نظر بیاد.
نوازش شبنم، فلش بک نرمی رو بهم تحمیل کرد. همه چی از همین چیزای نرم شروع میشه. شروعش هم تکرار یا ادامه ی قبلیه.
یه چیزی خوندم چند روز پیش توی پیج دوستم، برام آشنا و جدید و پایان بود :
بالاخره هر آغازی
فقط ادامه ایست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمه ی آن باز می شود
ویسلاوا شیمبورسکا