۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

من و تو

خُنُک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت، به یکی جان، من و تو
من و تو بی من و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافاتِ پریشان من و تو

دیوان شمس - غزلیات

--------------------------
Nu - Man o To



۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

A Sunny Day in the Land of Dreams


طبق معمول ساعت ۸ صبح باید می رفتم سر کار. همیشه دوست داشتم دو ساعت قبل از اینکه راه بیفتم بیدار شم که با خیال راحت به همه ی کارهام برسم. چایی بزارم٫ برم حموم٫ یه صبحانه ی درجه یک بزنم٫ ایمیلم رو چک کنم٫ اخبار رو بخونم و بعد راه بیفتم به سمت کار. الان که دارم فکر می کنم٫ شدم عین بابام. فقط اون بنده خدا دیگه ایمیل نداشت که چک کنه. عوضش به جای یک نفر٫ برای پنج نفر صبحانه آماده می کرد. دلم تنگ شده برای همشون.

همه ی این کار ها رو می کنم چون به آرامشی می رسم که بعدش با انگیزه ی کافی برم سر کار. با حساب کردن ترافیک خیابون های واشنگتون٫ یک ساعت طول می کشه که برسم. همیشه دو دقیقه قبل از اینکه موبایلم زنگ بزنه بیدار می شدم. اون روز کلا فرق داشت.

سرش رو قایم کرد زیر دستام به امید اینکه صدای زنگ رو نشنوه دیگه. ساعت ۶ بود. اصلا دوست نداشتم از کنارش تکون بخورم. به سختی با چشم های بسته دستی رسوندم به گوشیم و ساکتش کردم. انگار همون موقع بود که یه لحظه پلکام باز شد٫ اولین چیزی که دیدم چشاش بود٫ نگاهم ققل شده بود به نگاهش. ولی رها بودیم. داشتیم پرواز می کردیم. پرواز به جزیره ی تنهاییمون. همونجا که برای اولین بار دیدمش. با موسیقی متن Green Grass.

ساعت ۷:۳۰ صبح. انگار نه انگار که تازه از خواب بیدار شدم. اون آرامشی  که راجع بهش حرف می زدمو آلردی داشتم. انرژیم در حدی بود که سریع رفتم حموم و حاضر شدم. یادم اومد که انقدر شب قبل با ماشین دور زدیم که بنزینش رو تا قطره ی آخر مصرف کرده بودیم. رفتم که بنزین بزنم. اون هم رفت که برای خودش صبحانه درست کنه.

کنار پمپ بنزین یه باغچه ی کوچیک بود که کلی گل های مختلف داشت. با اینکه با گل چیدن مخالفم ٫ ولی ارزشش بیشتر از این حرفا بود برام. یکی از گل ها رو چیدم. وقتی برگشتم دیدم کامل حاضر شده و توی بشقاب دو تا لقمه ی حسابی برام آماده کرده. از خوشی نزدیک بود پخش زمین شم. انگار همونجا دوباره عاشقش شدم.  به توان دو،  لوگاریتمی به سمت مثبت بی نهایت.  دیگه دلم نمیخواست گل رو بهش بدم. اصلا با حس خودم و ارزش اون برابری نمی کرد. رفتم توی فکر و آخرش به این نتیحه رسیدم که هیچی نمی تونه برابری کنه. یه تار موشو به کل این جهان و کل جهان های موازی نمیدم.  یه تار مو زیاد بود برای این مقایسه.  اصن همین گلی که به یادش چیدم رو به کل جهان ها نمی دم...

در ماشین رو باز کرد٫ گل رو از روی صندلی برداشت و بدون اینکه چیزی بگه در حالی که لبخند روی لباش بود، چند ثانیه نگاهم کرد...

------------------------------------------------------------------------------------------
الهام گرفته شده از: Nouvelle Vague - In A Manner Of Speaking


در آخر
هیچوفت  گفتن احساسات حس خوبی بهم نداده. تمام معنی و حسی که می تونه منتقل بکنه در چند حرف و کلمه خلاصه می شه. تعریف «دوست داشتن» توی ذهن هر کس، نشات گرفته از تجربه هایی هست که در طول زندگیش داشته که به صورت رشته ای از کلمات و تعاریف (تکه تکه و ناقص به دلیل ناقص بودن زبان) در ذهنش ثبت شده. برای همین برای هر شخص متفاوته. با شنیدن احساسات، ذهن شنونده اول به همین تعاریف و کلمات و بعد به تجربه هایی که این حس رو یرای اون شخص تعریف کردن، ارجاع داده می شه. چطور می شه از ناقص به کامل رسید؟
Hamid Moghani

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

کوچه باغ عشق

هنوز در کوچه باغ عشق قدم نگذاشته بودم که
دست سنگینی را روی شانه هایم حس کردم
خواستم برگردم
مانع شد
فریاد زدم کیستی و چه می خواهی؟
باز هم سکوت تلخ
کاغذی را روبروی صورتم گرفت
آنقدر نزدیک
که کلماتش را مبهم و تار می دیدم
چشمانم سیاهی رفت
وقتی چشمانم را گشودم
خودم را تنها
در بیابانی خشک و برهوت دیدم
زوزه ی باد امان نمی داد
نوشته ی آن کاغذ را به سختی مرور کردم

« در کوچه باغ عشق
              خارج از مرز انسانیت
                               رکاب زدن ممنوع »

۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه

خانه ی ما اینجاست!

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پُر دوست
کنج هر دیوارش
دوست هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو ...
هر کسی می خواهد
وارد خانه ی پُر عشق و صفایم
گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند

شرط وارد گشتن
شستشوی دل هاست
شرط آن داشتنِ
یک دل بی رنگ و ریاست...

بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
«خانه ی دوست کجاست؟»

فریدون مشیری
---------------------------------

در آخر:
کوچه پس کوچه های اعتماد را
باید
با یک شاخه گل نرگس
تجربه کرد

۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

Clouds in My Mind

برای توصیف ابر باید خیلی فرز و سریع بود. تنها یک لحظه براشون کافیه که تبدیل به یه چیز دیگه بشن. خصلتشونه. حالت٫سایه٫ ژست و ترتیبشون هیچ وقت تکرار نمی شه. زحمت ضبط هیچ گونه خاطره ای رو به خودشنون نمی دن. خیلی آسون روی حقایق پرواز می کنن.. شاهد چه چیزهایی هستن؟ هر زمان اتفاقی می افته پراکنده می شن.

بر خلاف ابر٫ زندگی ما آدم ها٫ روی زمینِ سخت و جامد در جریانه. یه جورایی ثابت برای همیشه٫ تقریبا بدون پایان. روی این زمین حتی سنگ مثل یک دوست به نظر می رسه. می تونی در نگاه اول بهش اعتماد کنی. به خاطر ثبات و عدم تغییرش.  در حالی که ابرها  فاصله دارن و با دور و نزدیک شدنشون چیزی جز حس عدم تعادل رو القا نمی کنن.
چطور میشه بهشون اعتماد کرد و در کنارشون به آرامش رسید؟



--------------

در آخر : حتی سنگ هم فرسایش پیدا می کنه و ابر با وجود این همه عدم تعادل٫ یکی از جلوه های زیبایی می شه.

۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

Slack Tide

حس وسط دریا بودن رو دارم. حس آرامش. انقدر آبش آروم هست و آسمونش آبی که اگه کف قایق دراز بکشم و آسمون رو ببینم حس بی وزن بودن می کنم. لحظه ی ثابتِ بودن. لحظه ی ثابتِ موندن. از بالا داره منو به سمت خودش می کشه . هیچ نیروی دیگه ای نیست.

۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

سکوت سرشار از نا گفته هاست


سبز تویی که سبز می خواهمت
سبز باد
سبز شاخه ها
اسب در کوهپایه و زورق بر دریا
سراپا در سایه، دخترک خواب می بیند
بر نرده ی مهتابی خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد
سبز تویی که سبز می خواهمت
و زیر ماه کولی
همه چیز به تماشا نشسته است
دختری که نمیتواندشان دید


فدریکوگارسیا لورکا - ترجمه ی احمد شاملو
-------------------------------------


خیلی وقت بود نخونده بودمتون کتاب های دوست داشتنی خاک گرفته ام. مثل اینکه رسمه که دوست داشتنی ها خاک بگیرند
منوسرزنش نکن. آدمم! و محکوم به فراموشی... 


 می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

نیامدنم به ناکجا٫ سر ساعت بود

 در دوردست ها مثلا همین میدان انقلاب
پسرکی ایستاده
با پاهایی از جنس برف
و نگاهی چون خورشید
پشت چراغ قرمز
پسرک به پاهایش خیره می ماند
برف آب می شود
در زمین فرو می رود
و
پسرک نمی داند
که
دوباره
در کجا خواهد رست

۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه

Civil Disobedience, Anarchy, The Girl

Denny: You're jeopardizing my loopholes.
           What's this all about? Talk to me.

Alan: It's about civil disobedience, Denny. It's about anarchy.
         It's about.................the girl.
         I have a completely inexplicable, unwarranted...
         small, but embarrassing crush on the girl.

Denny: That girl?

Alan: She's......fruity chewing gum...
        shopping malls and sexy sweatpants and....
        Whereas I'm...
        not.
        I have no intention of acting on it.
        Nor do I regard it as anything
        more than a moment's passing fancy.
        But as moments go
        ....
        Oh, my head hurts

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

Sweet Torture, again


پنجشنبه شب، ساعت 12:30، توی ترافیک، پشت چراغ فرمز تقاطع صدر و شریعتی، منتظر یه صدایی از گوشیم بودم... شریعتی رو برم بالا به سمت خونه یا دور برگردون زیر پل رو برم به سمت پارک وی...
لعنتی زنگ بزن،  همه دوست دارن چراغ سبز شه ولی من می خوام قرمز بمونه. اگه دست خودم بود تا صبح قرمز نگهش می داشتم. برای من این خیابون یه طرفه است. می خوام از خودم فرار کنم. زنگ بزن که دور برگردون رو برم. اَه زنگ بزن!!!!!!
نکنه گوشیم خراب شده، 2 ساعته که زنگ نخورده...

- الو سلام چطوری پیام؟ خواب که نبودی؟
--سلام، نرسیدی که هنوز، نه داشتم ظرف هایی که هیچ وقت نمی شوری رو می شستم.
-آره شرمنده راست می گی...دستت درد نکنه. یکی اینکه می خواستم گوشیم رو تست کنم یکی هم اینکه ممکنه شب برگردم، کلید رو نذار پشت در.
-- فقط رفتی که ظرفا رو من بشورم دیگه؟ باشه  اومدی سرصدا نکن خیلی خسته ام.

چند دفعه سبز و قرمز شده، کم کم دارم به دور برگردون نزدیک می شم. آخ که چقدر دوسِت دارم ترافیک صدر. همیشه باش!
بهت گفته بودم زمان برام بی معنیه... ولی الان دارم حضور یه چیزی رو حس می کنم. نمی دونم همون زمانیه که همه می گن یا یه چیز دیگه است. امیدوارم گذشته مثل زمان بی معنی نشده باشه، حداقل برای تو. زنگ بزن! مگه نمی خواستی Dreamers رو دوباره ببینیم. می خوام قبل از اینکه ببینیم حسابی مست کنم و بعدش بپرسی : مستی؟ منم بگم : 


با همون حالتی که Matthew گفت. بعد بگی به چند تا دختر تا حالا اینو گفتی؟ نگاهت کنم، آه از درون بکشم و با بی میلی بگم فقط به تو گفتم. تو هم بگی همتون مثل همین، دروغ گو! 

توی تصوراتم هم داری زجر می دی منو... زنگ بزن!!!

وای، چراغ سبز شد! یه نگام به گوشیمه یه نگام به ترافیک، آروم آروم دارم به دور برگردون نزدیک می شم.
...
..

۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

Reality sucks, i'm gonna keep on dreaming!

موهایش را بسته و کاپشن شکلاتی پوشیده. دختری با موهای بسته که ساعت مچی اش از نخ است با بند سنگی. دختر سبزه رو مواظب باش زمستان احوال گرمسیری ات را که توی جزیره بهش عادت کرده بودی بد نکنه.
خب حالا کدوم وری بریم؟ انگشتت رو تفی کن و بگیر بالا. هر طرف که باد اومد...حاضر جوابی یک امتیاز مثبت است.

اینجاست؟ پسر باورت می شود؟ بغل دست تو و شانه به شانه ات راه می رود. گفتم چه بوت معرکه ای و جوابی ازش نشنیدم و بقیه گفتگو رو یک لحظه توی ذهنم ساختم. شاید همه اش در ذهنم بود برای همین هم جوابی نداد.  باید با من حرف بزنی. من باید جرئت پیدا کنم از تو با خودت حرف بزنم. به تله پاتی اعتقاد داری؟ من خیالاتی ام. اگرحرف نزنی  میرم توی فکر و خیال و دیگه در نمیام.
طبقه ی بی نهایت پرودنشال. بی حوصله ویترین ها رو می بینه. می خوام لباسی رو که به نظرم قشنگ میاد بهش نشون بدم. ولی از عکس العملش می ترسم. می ترسم در برخورد صد و هفتاد و نهم احمق و بی سلیقه جلوه کنم. مثل همیشه توی خودت بریز. مگه تا حالا که ریختی اتفاقی افتاده؟ انقلاب شد؟ زلزله اومد؟ ایدز دنیا رو گرفت؟ تو فقط یه پسر بیست و چند ساله ای که دنیا تو رو توی لیست انتظارش گذاشته. نگران نباش.

پاهای تو که اندازه ی پاهای من یخ نکردن. جرئت داری انگشتام رو لمس کن. به زیر صفر می رسی. نگاهم می کنه. نگاه که کم چیزی نیست. نگاهی که خاطره و درد و آرزو و عشق را در خودش داره. نگاه سرگردان در هوا،  کاش تور داشتم و توی  هوا به تور می انداختمش. اهلی اش می کردم تا فقط برای من پرواز کنه. *

دوست داشتم دوچرخه داشتم و فرار می کردم از همه چیزهایی که خیلی خیلی بزرگتر از من بودن و خارج از اختیارم. گوشیم را جا میگذاشتم و می رفتم. بدون هیچ رد پایی. محو محو... تنهای تنها. هر موقع به سرم می زنه که قید همه چیز رو بزنم، یاد مامان بابام می افتم که  مثل پتکی می مونه که نخورده توی سرت ولی دردش رو حس می کنی. دردشون رو حس می کنی. نه همش رو. تازه بعدش اشک هام هم سرازیر می شه...

امشب خواب ندارم. تو هم نداری. 15 دقیفه که خوابیدم  خواب بام تهران رو دیدم. خودم و خودم بودیم. همون چیزی که می خواستم. به بغل کردن خودت تا حالا فکر کردی؟ می تونی با خودت بخوابی؟  پایین رو که نگاه کردم به جای تهران، بوستون رو دیدم با پرودنشال دیلاقش. بیدار شدم و خودم رو توی اتاقی دیدم که  ذره ذره اش تنهایی رو فریاد می زنه.





------------------------------------------------------------------
* الهام گرفته شده از "یوسف آباد خیابان سی و سوم" نوشته ی سینا دادخواه

۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

It's a small crime and I got no excuse

با گذشته ام مخالفم، با گذشته ات مخالفم
با دیوارم موافقم، با دیوارت موافقم
کلیدم را به هیچ کس نمی دهم
حتی به تو، نخواه از من
شاه کلیدت را به من نده
به هیچ کس نده، حتی اگر التماست کردم
 بروییم روی دیوارهایمان
محکم تر از قبل
خراب نمی شوند حتی اگر بخواهی
نمی توانم بگویم آن جمله ی آشنا و دروغ را
نمی توانم نمی توانم نمی توانم
نا گفته هایت را دوست دارم
نا گفته هایم را دروغ مپندار

هرجای دنیای به این بزرگی، آسمون یک رنگه
ولی آسمون تو با من فرق می کنه
خودمون بزرگیم یا فاصلمون؟
نجوا می نکم آرزویت را
نجوا می کنم آسمونت را
که آرزوم بشی، که آسمونم بشی
فرقی نیست اگر خودش باشی
شعرت را دوست دارم
شعرم را دروغ مپندار

۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

The problem with acting normal is that normal people get into stupid situations


Girl: What is your name? 
-- Hamid
-oh, are you a student? are you in MIT too? (with excitement)
--No, I'm studying in Northeastern.
-(To her date) Wow, you graduated from Northeastern. right?
---Yes
-You guys are so smart!!
..
.


--دکتر، اینا چی میگفتن؟
-دلم برای پسره سوخت بیچاره
--آره والا. دیت سومشونه. بیچاره سرخ شده بود
-آره اونم مثل ما یچه درس خون و سر به زیره....
..
.



یه تیکه 7،8 دقیقه ای از مترو تا خونه هست که اگه هوا خوب باشه همیشه پیاده میرم. توی اون 8 دقیقه عمقی که  لایه های فکریم پیدا می کنه از کل اون روز بیشتر می شه.

 امشب هوا  مور دَن خوبه ( چقدر خوبه این جمله) از شلوغی و سرما خبری نیست. دستمو گذاشتم توی جیبم و روبرو رو نگاه می کنم. هیچ کس توی زاویه ی دیدم نبود.  قطره های ریز بارون صورتم رو خیس کرده بود. البته بیشتر شبیه شبنم بود تا بارون. شبنم داشت صورتم رو نوازش می داد. دوست داشتم تا جایی که پاهام اجازه می ده را برم ولی می دونستم چشم بهم بزارم خورشید لعنتی میاد بیرون و تمام آرزوهایی که اون لحظه نداشتم رو با خودش می بره.  مثل همیشه! بعضی چیزا خیلی Fragile هستن. مثل آرزو.برای همین آرزوهامو توی اتاقم جمع کردم. البته اتاقم خیلی کوچیکه. اگه اومدی تنها بیا که لای آرزوهام گم شی. نترس و غصه نخور. بیشتر آرزوهامون مشترکه.

این دفعه از عمق لایه ها خبری نیست. انگار الان فکرم لایه نداره. توی سطح دارم حرکت می کنم. سطح خیابون، سطح فکرم، سطح فکرت.سطح  فکرت؟ همیشه برام سوال بود که آدم چجوری بفهمه از عمق فکر و ذهن یه نفر خبر داره؟ نمیشه. اون اولا فکر می کردم چون مثلا با لایه ی هفتم ذهنم با طرفم ارتباط برقرار می کنم، پس اون هم با یک لایه ی عمیقش با من ارتباط برقرار کرده. در صورتی که شاید لایه ی هفتم من تازه تونسته با سطح فکر طرف مقابلم کانکشن برقرار کنه.  به این نتیجه رسیدم که وضعیت اقتصادی لایه های من خرابه. چندتا صفر باید از واحد لایه هام خذف کنم. صورت مسئله رو پاک کنم شاید همه چی درست شه.

یادته هی گفتم سر خودت رو گرم کن. کلاس گیتارت رو جدی بگیر. به صدات قسم اگه وقت داشتم کل ساز های جهان رو یاد میگرفتم. ولی الان وقت یکیشم ندارم. استخر هفتگیت رو برو...باشگاه تنیس می رفتی، چرا دیگه نمی ری؟ از همون موقع که ترمم تموم شد و مشغول کار شدم، تو انگاری عوض شدی. یکم کتاب بخون. شبا به جای اینکه مسیج های تکراری بزنی یه جمله ی کتابی که خوندی و دوست داشتی رو برام بزن. من چی دارم که آبسشن داری روم؟ این آخری رو توی دلم گفتم.

یادمه گفت وقت بی کاری زیاد داری. باشگاه برو. یادمه یه مدت می رفتی خوب شده بودی. کتابای زیر تختت رو بیشتر کن تعدادشون رو. چون می دونم هر چی می خونی میره زیر تختت از بس که شلخته ای. زنگ که می زنی خوشحال می شم ولی بعضی موقع ها دوست دارم با خودم باشم. خودت اینجوری نمی شی هیچ وقت؟ (منم سکوت، تو دلم گفتم نه) نمی دونم اون توی دلش چیا گفت.

یادمه بهش گفتم دست از سرم بردار. من تا حالا چه چیز نایسی بهت گفتم که انقدر انتظارت بالا رفته. من اصن فکر نمی کردم که فکر کنی باهم رابطه داریم. من همچین آدمی نیستم که بخوام سر کار بزارم. چرا دوسِت ندارم؟ می دونم پشیمونم می کنی برای این حرفم. ولی دوسِت دارم. آخه دلیل نمیشه. من همخونم هم دوست دارم. دوستم اونور دنیا تو آلمان هم دوست دارم. ای بابا! دوست داشتن برات یه جور دیگه تعریف شده ( بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم دوست داشتن به صورت unique برای هر کس تعریف شده - تقصیر اون نبود) هیچی نگو الان. 2 ساعت دیگه پاشو بیا کافه می خوام چشات رو ببینم وقتی حرف میزنی.

هیچ وقت از تصمیم هایی که گرفتم و نگرفتم پشیمون نشدم. دلیلش هم به نظرم اینه که برای من توی لحظه هر تصمیمی درسته. حتی اگه الان احمقانه به نظر بیاد.

نوازش شبنم، فلش بک نرمی رو بهم تحمیل کرد. همه چی از همین چیزای نرم شروع میشه. شروعش هم تکرار یا ادامه ی قبلیه.
یه چیزی خوندم چند روز پیش توی پیج دوستم،  برام آشنا و جدید و پایان بود :

بالاخره هر آغازی
فقط ادامه ایست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمه ی آن باز می شود

ویسلاوا شیمبورسکا


۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

Sweet Torture


تنها خواسته ام ارتباط با زمین بود
ارتباطی نا متعارف

خواب مثل درختی تا پشت چشمهام قد کشیده
برگهاش رو گره کرده، محکم به پلکهام می کوبه

چشم های باز لازم داشتم،
در حال نوشتن چیزی بودم، با چشم های باز
نمی دونستم باز و بسته بودنش فقط یه تعریفه
تعریفی که فقط با منطق معنی پیدا می کنه
ساعت 5 صبح منطق برام بی معنی بود 
چیزی رو تکرار می کردم با خودم...منطق هم به سرنوشت لغت دچار شده

زمین فریادم میزد. صدا از درون وجودم رو تسخیر کرده
انگار باهام حرف می زدن. صدا ها قاطی شده بود....دور و نزدیک
تا قبلش فکر می کردم همه چیز رو می تونستم کنترل بکنم
احساس قدرت، احساسی که نیاز به سوال نداره، فقط جواب میگیره

گفت الان دارم توی پاساژ گلستان قدم می زنم....راه میرم.....بدون تو
یه گوشه تکیه دادم کنار همون مغازه ی بدل فروشی که هیچ وقت باهم جلوش نبودیم
یادته از کنارش رد نمی شدیم، با لبخند گفتی اون مغازه برات یادآور فراموشیه، یادآور عادته، یادآور تکراره

گفتم تکرارت می کنم، تکرارت می کنم، تکرارت می کنم  تا تسلیم تاریخ بشی
مطمئنم در اون نقطه، توی اون طول و عرض دمای بدنت ثبت شده. بی هم رد شدیم. باهم رد نشدیم
موجت میراست، طوفانی، بلند. تا بی نهایت تکرار می شی.

تحملش سخته ولی آرامش بخش!
سخت بودن تحمل صدایی که بهم آرامش میده، perfectly  برام قابل توجیه بود.
با همون منطق لغت شده!

۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

همگن

تنها نشسته بودم
کنج "پنرا برد"
مختصاتش رو اگه حساب می کردم مطمئن بودم که در این جهان نمی گنجید
حس از بالا نگاه کردن تا وقتی خودت رو نگاه نکنی، به آدم حس قدرت میده

صدای فکر کردن میومد.
اون مرد چقدر شبیه مذهبی های ایرانه
تسبیحش کو؟ حاج آقا التماس دعا ! برنگشت. 
پسره زل زده! داری به چی فکر می کنی؟ نکنه منو داری میبینی؟ داستانت چیه؟
با نگاهت موزیک متن داستانت رو فقط می فهمم. چقدر هم هارشه.
اینجوری نمی شه، طول و  عرض جغرافیایی رو باید حساب بکنم 
به قول صدایی موزون و گرم در همین حوالی، آمریکایی ها چقدر دریده اند 

چشام رو بستم و به هیچی فکر نکردم
وقتی حس خوبی دارم می تونم چشمام رو ببندم و به هیچی فکر نکنم، انگار خودم رو بغل کرده بودم.

صدای فکر کردن میومد. دیگه نتونستم ایگنور کنم. 
پرسیدم : داری به چی فکر می کنی؟
جواب داد: به اینکه چی بنویسیم جواب اون سوال رو.

۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

Again and Again and Again... and? Again

زمان، خورشید بالاخره زهر خودش رو میریزه، ساعت جای خودش را به ثانیه میده
شب، تشنه ی خواب
در گذشته، حال گم شده ،به دنبالش در آینده ام
گسستگی عکس های دلتنگی ، در کسی به دنبال پیوسته اش می گردم
میبینمش، چند فریم در ثانیه؟  باز هم گسسته است
چشم ها را ببندیم... پیوستگی رو باید حس کرد
زمان، انتظار بالاخره زهر خودش رو می ریزه، ثانیه جای خودش را به ساعت میده

۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

جمعه ی نسبی

شروع کردن یک روز تعطیل جمعه با طعم خون. نــــه یادم نبود اینور کویر وحشت که قرار بود سلام دوستان رو  به شکوفه ها و بارون برسونیم، جمعه ها تعطیل نیست. اصن فرقش چیه؟  معیار تعطیل بودن چیه؟ چرا با اینکه تعطیل نیست ولی باز هم عصر که میشه دل آدم میگیره از زمین و زمان؟ شاید چون از بچگی این رو شنیدیم که عصر جمعه دلگیره. ولی اگه اینجوری باشه تمام باور ها و احساسات  آدم نسبی میشه. بد بودن دروغ، وجود یا عدم وجود خدا، بد بودن شیطان، خوب بودن فرشته ها... اصن بد و خوب رو کی تعریف می کنه؟ بد یعنی چی؟ نسبیه؟  نمی دونم چرا با خودم دارم بحث می کنم وقتی به نسبی بودن همه چی معتقدم.  می خواستم یه چیز دیگه بگم. آهان "خون" طعم عجیب و آشنای خون. اولین چیزی که حس کردم قبل اینکه بیدار شم. خیلی طعم آشنایی داره با اینکه هیچ چیزی مزه ی خون نمیده به جز خودش. فکر کنم این آشنایی برمیگرده به  رحم مادر. با اینکه زیاد خون دیدم هیچ وقت طعم لذت خون رو حس نکرده بودم.  حالا خون طعم درد داره؟ یا لذت؟ یا هردو؟ 25 خرداد 88 طعم درد خون رو حس کردم وقتی دیدم جوونی در فاصله ی 10 متری من تیر خورد و افتاد . دردی که حس کردم نه به خاطر خونی که ازش سرازیر شده بود و نه به خاطر آه و ناله کشیدنش بود. به خاطر جاری نشدن خونش و آه و ناله نکشیدنش بود. 
امروز طعم خون فرق داشت برام. درد نبود. مثل اینکه طعم خون هم نسبیه.

بیدار شدم و دهنمو با بی میلی شستم... نمی دونم چرا؟ شاید به خاطر همون باور های نسبی